رسیده ام به خیلی از چیزایی که تا همین چن سال پیش برام آرزو شده بود. به چیزهایی که همین پارسال انتظارشو میکشیدم. عوضش لحظه ها چیز به سمت یه نقطه با شتاب بیشتری همگرا میشن.
شَص درجه شمالی
چهارشنبه، دی ۲۸، ۱۳۹۰
پنجشنبه، شهریور ۳۱، ۱۳۹۰
مکانیابی
رفته بودم دستشویی، کاری که این روزها زیاد می کنم، شاید بیشتر برای تغییر فضا و تنها گیر آوردن خودم. به محض سوزن سوزن شدن، کج می کنم به سمت اتاق مدیر مهندسی شرکت که بروم دستشویی ای که درست روبروی اتاقشه. اوایل نگران بودم نکند خوبیت نداشته باشد، هر چه باشد ما هموطنان آدمهای مودبی هستیم بخصوص در مقابل سلسله مراتب اداری.
رفته بودم دستشویی. همین کار ساده ای که جز اولین آموزه های بشری ست. من مهم ترین سوالات زندگی ام را در دستشویی از خودم پرسیدم. مهم ترین تصمیمات زندگی ام را هم در همانجا گرفته ام احتمالا. در دستشویی ها زیاد پیش آمده از خودم بپرسم که "اینجا چه غلطی دارم می کنم" و یاد دفعه قبلی ای میفتم که درست در همین موقعیت پرسش مشابهی را با خودم در میون گذاشتم. یا اینکه، خندیدم به فیلانی که "مست که میشه عجب با مزه میشه". یا اینکه "فکر می کنی کارت با فیلانی به کجا میکشه؟". معمولا جواب سوالها رو حواله میکردم به سیفون.
یکبار، در اوج دوره ای که زیاد پرواز میکردم، توی دستشویی جمع و جور ته هواپیما، باز از خودم پرسیدم کجام و اونجا چکاری دارم مکنم. ازاون روز توی پروازها توالت نمی رم.
...
من فکر می کنم، آدم توی دستشویی خانه خودش، زیاد سوال نمی پرسد از خودش یا لا اقل سوال فلسفی ای که یک چیزش با یک چیز دیگرش را با هم غاطی می کند، نمی پرسد.
یه مدت هم بود که خواب نمی دیدم، طوری که کم کم داشتم نگرانم می شدم، آرزویم شده بود یه خواب در حد اولین فیلم برادران لومیر، به همون کوتاهی و کیفیت. حتی کابوس هم نمی دیدم. دوران سختی بود. شاید واسه همین از دست سوالهای توی دستشویی ام کلافه نمی شوم. اینکه بروم دستشویی و چیزی از خودم نپرسم،یا انتقاد و یا پیشنهادی برای مطرح کردن با خودم نداشته باشم، غمگنانه ست.
چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۹
روزنوشت
40 دقیقه تو سرما فقط فحش بود نثارکولومبوس (شرکت اتوبوسرانی) میشد ... آخرین فحشهایی که یادم مونده بود رو هفت بار دوره کردم تا اتوبوس اومد.
شبیه مناشه امیر شدم . اینو یکی از بچه ها گفت وقتی صورت ورم کرده از خواب و قرمز شده از سرمای منو دید توی صف اتوبوس.... ... ..وقتی داری یخ می زنی، یه ساعتشم خیلیه چه برسه به 40 دقیقه .
دلم میخواد امشب یه طوری بخوابم که فردا، شبیه کریستف کولومب بیدار شم... وقتی یه فنجون قهوه دستشه ..روی عرشه ...سیگارشم گوشه لبش... یهو یه خشکی می بینه... برمی گرده تو کابین اش که پاسپورتشو بیاره بذاره دم دست ..با ویزای هند... بدبخت تبعیدی
شبیه مناشه امیر شدم . اینو یکی از بچه ها گفت وقتی صورت ورم کرده از خواب و قرمز شده از سرمای منو دید توی صف اتوبوس.... ... ..وقتی داری یخ می زنی، یه ساعتشم خیلیه چه برسه به 40 دقیقه .
دلم میخواد امشب یه طوری بخوابم که فردا، شبیه کریستف کولومب بیدار شم... وقتی یه فنجون قهوه دستشه ..روی عرشه ...سیگارشم گوشه لبش... یهو یه خشکی می بینه... برمی گرده تو کابین اش که پاسپورتشو بیاره بذاره دم دست ..با ویزای هند... بدبخت تبعیدی
شنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۹
روزنوشت
برف تگرگی دیشب، راه رفتن رو آسونتر کرده امروز صبح. لیز خوردنی در کار نیست، مسیرها را میشود کوتاه انتخاب کرد.
اشتراک در:
پستها (Atom)