چهارشنبه، دی ۲۲، ۱۳۸۹

روزنوشت

40 دقیقه تو سرما فقط فحش بود نثارکولومبوس (شرکت اتوبوسرانی) میشد ... آخرین فحشهایی که یادم مونده بود رو هفت بار دوره کردم تا اتوبوس اومد.
شبیه مناشه امیر شدم . اینو یکی از بچه ها گفت وقتی صورت ورم کرده از خواب و قرمز شده از سرمای منو دید توی صف اتوبوس.... ... ..وقتی داری یخ می زنی، یه ساعتشم خیلیه چه برسه به 40 دقیقه .


 دلم میخواد امشب یه طوری بخوابم که فردا، شبیه کریستف کولومب بیدار شم... وقتی یه فنجون قهوه  دستشه ..روی عرشه ...سیگارشم گوشه لبش... یهو یه خشکی می بینه... برمی گرده تو کابین اش که پاسپورتشو بیاره بذاره دم دست ..با ویزای هند... بدبخت تبعیدی



هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر